شمارهٔ ۵۸۳
ای کمالت نعت عزت در جهان انداختهجان ز شوق تو کله بر آسمان انداخته
یک سخن گفته زر از خویشتن با بلبلانشور و غوغا در زمین و در زمان انداخته
هر زمان از عشق رویت عقل در شور آمدهجان و دل را در محیط بی کران انداخته
ارغوان را گفته: وصل ما بیابی، غم مخورزین حکایت صد عرق بر ارغوان انداخته
قعر دریای کمال از ناگهان موجی زدهمستعین را در مقام مستعان انداخته
بی نشانست آن حبیب، اما برای بازیافتصد حدیث با نشان در بی نشان انداخته
یک کرشمه کرده با خود از برای خویشتنقاسمی را در بلای جاودان انداخته