شمارهٔ ۵۸۲
ای خیالت عقل کل را در گمان انداختهنقش فیض لامکان اندر مکان انداخته
گفته راز خویشتن در کاروان عاشقانزین حکایت شورشی در کاروان انداخته
عشق دیوانه دلم را برده از دین تا بدیرهای و هویی در میان عاشقان انداخته
راز خود را فاش کرده از زبان این و آنتهمتی در گردن پیر مغان انداخته
زلف زیبای تو آن ساعت که بر روی اوفتادعکس سنبل بین میان ارغوان انداخته
یک سخن از زلف خود فرموده با باد صبافتنه ای اندر میان شب روان انداخته
قاسمی بشنید از ذوق وصالت شمهایزین بشارتها کله بر آسمان انداخته