گنج

شمارهٔ ۵۸۱

ای آتش سودای تو در کن فکان انداختهعشقت شراب آتشین در جام جان انداخته
در مسجد ودر خانقه، آورده روی همچو مهوندر میان صوفیان شور و فغان انداخته
گفته ز راز خویشتن با صوفیان خانقهاین خرقه را بدریده و آن طیلسان انداخته
در باغ و بستان آمده، مست و خرامان آمدهخوش غلغلی در بوستان از بلبلان انداخته
گشته بقهر خویشتن اندر میان بوستاناز بیم قهرت لرزه بر سر و روان انداخته
عشقت شراب «من لدن » از جنس نو، درد کهنبر صفه های لامکان شکل مکان انداخته
گر عاقلی یک ره ببین در شیوه شاه یقین :می بر کنار افتاده و گل در میان انداخته
عشقت دم از حکمت زده، در شیوه عفت زدهشوق تو او را آتشی در این و آن انداخته
گفته: بآب و نان ما هم «اسقیوا»، هم «اشبعوا»در جان قاسم لذتی از آب و نان انداخته