شمارهٔ ۶۴۴
سؤال میکنم، ار هست رخصت سخنیکه: چون تو تازه گلی کی رسد به همچو منی؟
مبالغه است و دریغست و حیف می آیدکه همچو جان تو جانی اسیر حبس تنی
هزار جان مقدس فدای راه تو باد!که پیش بنده بیایی چو روح در بدنی
قسم بذات شریف تو میخورم که: نبودچو دوست سرو خرامان بجانب چمنی
هزار فتنه و آشوب دیده ام پیدابزیر زلف تو پنهان میان هر شکنی
سر از بزرگی و دولت ز آسمان بگذشتچو یافتم بسر کوی یار خود وطنی
بکوی زهد رسیدم، نبود آنجا عشقولیک زاهد خود بین بسان اهرمنی
هزار شهر بگردیدم و ندانستممثال رنگ رخ او سهیل در یمنی
مرا که سیل تو بربود تا ابد برساندبه فیض فضل تو، فارغ ز گور و از کفنی
بوصل دوست رسیدم، چها که من دیدم!درین مقام نماند حدیث ما و منی
بیا و قاسم بیچاره، جان و دل در بازبه پیش چهره زیبا و طلعت حسنی