گنج

شمارهٔ ۶۴۳

سخنی می‌رود، ای دوست، مسلم سخنیکه ز دستم ندهی، زانکه نیابی چو منی
قصه روی تو داریم، به هر جای که هستسخن از روی تو گوییم به وجه حسنی
گر مرا در چمن وصل تو باری باشدخرم آراسته باغی و مبارک وطنی!
دردمندان جهان خسته و نالان گشتندچون که از درد تو گفتیم به هر انجمنی
جمله دریای جهان گشتم و دیدم صد بارهمچو در ثمین نیست به بحر عدنی
زاهد و واعظ این شهر بحقبق ماندندپیش بلبل چه بود قصه زاغ و زغنی؟
عاقبت از رخ او زنده جاویدان شدهر که را تازه گلی هست به طرف چمنی
دل ما خسته و حیران شده کان یار کجاست؟تا بدریم بر یوسف خود پیرهنی
قاسم از هجر تو سر گشته جاویدان شدمی‌زند بر سر و بر سینه که: ای وا بمنی!