شمارهٔ ۴۱۷
خاطرم آشفته و جان در ملالرو بنما، ای مه فرخنده فال
بی تو عجب مضطربم روز و شب!مرغ دلم چند زند پر و بال؟
بلبل شوریده دل، افغان مکنموسم هجران شد و آمد وصال
وصل بفریاد دل من رسیدیافتم از هجر بسی گوشمال
گل پس پرده ز همه فارغستبلبل، ازین حال دمی خوش بنال
بلبل آشفته، شغب را بماننوبت حالست، مکن قیل و قال
واعظ ما قصه و افسانه گفتخواجه سمینست، نشد در جدال
خواجه عزیزست، ولیکن نکرداز طرف تن سوی جان انتقال
قاسمی، از عین عیان قصه کنتا بکی اندیشه خواب و خیال؟