شمارهٔ ۴۱۸
ما گنج قدیمیم درین دیر کهن سالما را چه بود گر بشناسی بهمه حال؟
ای خواجه سر سال شد و نوبت مستیستمستان خرابیم، نه امسال چو هر سال
معشوق چو جانست و ندانم که چه جانست؟هر جا که رود میرودش عشق بدنبال
آنجا که سراپرده اجلال تو باشدجانها همه مستند، اگر رستم، اگر زال
از روی دل افروز تو جان را نتوان بردوان زلف سیه رنگ تو دالست برین، دال
در مدرسه و صومعه گردیدم و دیدم:آنجا همه قال آمد و اینجا همه احوال
قوال چه خوش گفت که: جز دوست کسی نیستقاسم بسماع آمد از گفته قوال