شمارهٔ ۱۵۸
بکوی عاشقان بت خانه ای هستدر آنجا دلبر جانانه ای هست
نمی داند کسی او را، ولیکنبهر مجلس ازو افسانه ای هست
بپیش شمع رویش خور فرو رفتکه شمعش را چنین پروانه ای هست
مرا از زلف و خالش گشت معلومکه هرجا دام باشد دانه ای هست
چو پیمان را شکستم، باز ساقیکرم فرما، اگر پیمانه ای هست
چه کم از می، بدور چشم مستش؟که در هر گوشه ای می خانه ای هست
سرشک قاسمی دریاست، در ویبرای طالبان دردانه ای هست