گنج

شمارهٔ ۴۰۴

واردات عاشقان کز عشق می آید بگوشعشق می گوید: بگو و عقل می گوید: خموش!
در بیابان تمنی لاف مستی می زنندعاقلان صاف پیما، عاشقان درد نوش
تا قیامت گر کنم شرحش نیاید در بیانراز سر مستان توان دانست از بانگ سروش
واعظ و زاهد بسی دیدم ز حرص جام میخرقها کرده گرو در خانهای می فروش
گر همی خواهی که سر عاشقی پیدا شودهمچو ابری بانگ می زن، همچو دریا می خروش
زاهدی دیدم خراب افتاده، گفتم: زاهداسر مگردان از طریقت، سر خود را باز پوش
عاشقان چون قاسمی حیران حکمت مانده اندتا کی آرد حکم وحدت باده ما را بجوش؟