گنج

شمارهٔ ۴۰۳

پهلوی خوانان غزل می خواند دوشاو بخود مشغول و جانها به خروش
در حقیقت جمله جانها یکیستاز حقیقت بر گرفتم روی پوش
عاشقان در جام می مستغرقنداز ملک آواز می آید بگوش
سالها شد راز می دارم نگاهدیگ مردان سالها آید بجوش
بی طلب جستی، نشاید راه رفتگر نه ای خضری، چو اسکندر بکوش
خرقها را در گرو کردن بمیسهل باشد پیش رند باده نوش
قاسمی، عرش خدا را حصر نیستمستوی هر جا باسمی بر عروش