گنج

شمارهٔ ۴۰۵

باده‌ام صافست و مطرب صاف و ساقی صاف صافبا سه صاف این چنین کس در نیاید در مصاف
گفت مشاطه که: زلفش بافتم، حسنش فزودزلف او از پر دلی در تاب شد، گفتا: مباف!
ما ازین غم‌ها نمی‌نالیم، ای جان و جهانغم چو سیل لاابالی، جان ما چون کوه قاف
گر ترا فرصت بود اندر میان عاشقانخویشتن را بازیابی در میان لام و کاف
یک سخن بشنو، اگر در راه دین داری دلیچون یکی باشد همه، پس از چه باشد اختلاف؟
زاهدا، ما را چه ترسانی؟ چو خود ترسیده‌ایآخر این شمشیر چوبین چند داری در غلاف؟
گر بگویم حال قاسم چیست در هجران دوست؟غرق خون دل شود این کوه سنگین تا به ناف