گنج

شمارهٔ ۱۳۲

همه صحرا گلست و ارغوانستبهرجایی از آن جانان نشانست
بهر آیینه حسن دوست پیداستهمیشه جان جاهل در گمانست
دل آهن بترسد از جداییجرسها در نفیر و در فغانست
جرس را این فغان و ناله از چیست؟که در محمل ز جانان صد نشانست
درآ در صدر محمل، تا ببینیکه صدر محفلش سقف جنانست
اگر وهمت پشیمان سازد از عشقازو مشنو، که دزد کاروانست
تو از خود در حجابی، ورنه آن دوستعیان، اندر عیان، اندر عیانست
بهرجا عاشقی بینی درین کویسبک روحست، اما سرگرانست
گر از کان آگهی، ورنه یقین دانکه هر شانی که می آید ز کانست
گدا و شاه و درویش و توانگرکسی کوشد امین، اندر امانست
بغیر از عاشقی در دین قاسمهمه عالم فسونست و فسانست