گنج

شمارهٔ ۱۳۳

دلم از شوق تو خونست و ندانم چونستدر درون شوق وصالت ز بیان بیرونست
دیده گریان و جگر خسته و خاطر غمگینسینه مجروح و دل آشفته و جان محزونست
جمله ذرات سراسیمه و سرگردانندبهوای تو، اگر لیلی، اگر مجنونست
در دلم شوق تو هر روز فزون می گردددل شوریده من بین که چه روز افزونست؟
همه در خاک سر کوی تو دید این دل مستهرچه در خاصیت باد صبا مکنونست
سرخی گونه ز وصل آمد و زردی ز فراقغم عشقست که رنگش همه گوناگونست
قاسمی، دولت وصلش بدعا خواهی یافتباجابت نفس سوختگان مقرونست