شمارهٔ ۱۳۱
مرا هوای تو اندر میانه جانستمگو حکایت سامان، چه جای سامانست؟
اگر ز جام تو جانم بجرعه ای برسدهزار جور و ملامت کشیدن آسانست
سعادت سر کویت بوصف ناید راستاگر بکوی تو سلمان رسد سلیمانست
اگر بچشم تو خارست، یا خسک، چه عجب؟بپیش دیده عارف جهان گلستانست
اگر تو عاشق دانا دلی یقین می دانکه غیر عشق خدا جمله مکر و افسانست
شبی بخلوت عشاق خوش درآ و ببینز شام تا بسحر نعرهای مستانست
دلت بآتش غم سوخت، قاسمی، خوش باشکه هرچه دوست کند حاکمست و سلطانست