گنج

شمارهٔ ۱۳۰

مرا نور یقین همراه جانستسرم با دوست سر بر آستانست
مرا گوید: میان درد و غم باشمعین شد که سری درمیانست
ز حد لامکان تا توده خاکهمیشه کاروان در کاروانست
درین دریای بی پایان فتادیمامید جان برب مستعانست
حدیث عشق حالی بس غریبستهمیشه با بلاها هم عنانست
دلم کو سر فرو نارد بکونینغلام همت دردی کشان است
مگو، قاسم، که: این دارد فلانییقین می دان همه با همگنانست