شمارهٔ ۱۲۹
مرا چون عاشقی دارالامانستدلم با دوست سر بر آستانت
ز «سبحان الذی اسری » بمقصودهمه ره کاروان در کاروانست
همه گم کرده اند این راه، اماچو وابینی همه با همگنانست
چو می داند بجانش دوست دارمازین هم نیز با ما سرگرانست
مگر، ای ساربان، محمل روان شد؟جرسها را فغان اندر فغانست
کلید گنج معنی را بدست آروگرنه گنج عرفان جاودانست
دلت از یاد حق چیزی ندانستهمه میل دلت با چینه دانست
اگر رومی رومی در حقیقتچرا میل دلت با زنگیانست؟
نیارامد دل قاسم بجز دوستدرین احوال سری درمیانست