شمارهٔ ۶۴
جان عالم تو و این قصه ز جانت پیداستیار من، جان منی و جان جهانت بفداست
شور عشقت ز جهان جان مرا یکتا کرداین چه شورست که از عشق تو اندر سر ماست؟
هرکرا نور یقین رهبر و همراه بوددامنش تر نشود گر همه عالم دریاست
گر ترا عین یقین هست ببینی بیقینعشق از غره پیشانی جانان پیداست
نتوانم که دل از دوستیش بردارمکه میان من و دلدار همه صدق و صفاست
گفت: آن یار کجا هست و کجایش جویم؟گفتم: ار طالب راهی چو ببینی همه جاست
گفتم: ایدوست، ز هجران بوصالت چندستگفت: هیهات، که از حد سمک تا بسماست
یار آن زلف دل افروز برافشاند ز دوشدر دو عالم بدمی شور قیامت برخاست
گر بلایی بسرآید تو مترسان دل رامذهب قاسم دل خسته بلاعین عطاست