گنج

شمارهٔ ۱۵۰

آن یار جفا پیشه، که پشتست و پناهستهم پشت و پناه آمد و هم عزت و جاهست
جانها همه مستند، بدان شیوه که هستندزان شاه دل افروز، که سلطان سپاهست
زان خواجه چه حاصل؟ که ز خود در نگذشتستگر مفخر شهرست وگر مرشد راهست
با واعظ افسرده بگویید که: غم نیستگر چشم سفیدست ولی روی سیاهست
گفتی که: اگر قصه این راه نگوییمزنهار مکن پیشه، که این پیشه تباهست
هرجا که کند زلف تو غارت دل و جانهاآن جای یقینست که دامی ز بلا هست
قاسم، نظر از دوست مگردان، که دریغستجان تو، که در عین حجابست و گناهست