شمارهٔ ۱۵۱
برون ز راه خدا راهرو نه در راهستبرین حدیث که گفتم خدای آگاهست
مگو: ز عشق فلان خوار و زار میگرددمرا ز عشق جمالست و عزت و جاهست
پگه سلام فرستیم و صبح، بر یاریکه مونس دل درویش، گاه و بیگاهست
اگر هزار بلا بر دلم رسد در راهچه غم؟ چه کم؟ که مرا یاد دوست همراهست
اگرچه زاهد خودبین هزار سجده کندمباش غره، که در حال سجده روباهست
ز نور لمعه توحید در دل منکراگرچه نیست بظاهر، ولیک ضمنا هست
تجلیات تو بر قاسمی چو دایم شدمدام شیوه جان ذکر دائم اللهست