شمارهٔ ۵۱۴
خبری دهید جان را، که ز دوست چیست فرمان؟چه کنم؟ چه چاره سازم؟ چه دوا کنم؟ چه درمان؟
غم عشق سرکش آمد، دل و جان مشوش آمدبه مثال آتش آمد، به میان خرمن جان
تو به شاهد معانی، بنگر، اگر توانیکه هزار غمزه دارد، ز ورای کفر و ایمان
«بک بهجت و سروری »،«بک ظلمتی و نوری »تن من ز بیم لرزان، دلم از امید خندان
چلبی «بزه نظر قل » که حل اولسه راز مشکلچلبی «بزی اونوتمه » دل خسته را مرنجان
چو تو روی خود نمودی، دل و جان به هم برآمدهمه جا خروش و ناله، همه جا فغان مستان
تو به عین قاسمی گر نظری کنی ببینیهمه جا جمال معنی، همه جا کمال عرفان