گنج

شمارهٔ ۴۶۱

اقبال عشق بود، که ما مقبل آمدیمچون عشق رو بما شد مستقبل آمدیم
قاموس بحر گفت: خبر بر بتشنگاناز ما که همچو موج بدین ساحل آمدیم
تا ظن نباشدت که شبه شبه گوهرستمقبول از آن شدیم که بس قابل آمدیم
ما از هوای گنبد عالی حصار چرخدر خانهای گل پی جان و دل آمدیم
در موطن کمال ز صحرای لامکانناقص روان شدیم ولی کامل آمدیم
از ملک لایزال باسفار لم یزلبا دوست هم کجاوه و هم محمل آمدیم
خارج شدست از عدم آباد قاسمیدر سلک یا «عبادی » چون داخل آمدیم