گنج

شمارهٔ ۴۶۰

مست بودیم بگلبانگ تو هشیار شدیمخفته بودیم بآواز تو بیدار شدیم
شوری از میکده عشق تو در جان افتادفارغ از خرقه و سجاده و زنار شدیم
همه گفتند که: او عازم خمار شدستکف زنان رقص کنان بر در خمار شدیم
چون بدیدیم که وصل تو بما می نرسدبا دل شیفته خوش بر سر زنهار شدیم
من چه گویم که: نسیمی ز وصال تو وزید؟خار بودیم و لیکن همه گلزار شدیم
غیر تو با تو حجابست، بجایی نرسیدپشت پایی بزدیم از همه بیزار شدیم
پرتو روی تو بر چهره زردم افتاداز صفای رخ تو قاسم انوار شدیم