گنج

شمارهٔ ۴۹۶

من بجانان زنده ام، گر باز دانی این سخنعاشقی باشی، یقین، از عاشقان ذوالمنن
چون شراب ناب عرفان نوش کردی: جم شدیدر طریقت محو باش و از حقیقت دم مزن
چونکه تو خود را شناسی، از در انصاف باشگر بگویندت: سر مویی نداری، مو مکن
دوست گوید: با توام من، چون نمی بینی مرا؟گویم: ای جان و جهان از پرده های ما و من
جمله ذرات جهان را رو بدان روی نکوستبنده آن روی زیبا هم حسن، هم بوالحسن
جمله در تسبیح و در تقدیس مست حیرتندصد هزاران لاله سیراب از صحن چمن
جان عارف در شهود حضرت حق الیقینجان عاقل در میان عقده تخمین و ظن
سر توحید ازل بشنو ز «حی لایموت »مدعی گر عاقلی جان پرور، این جا جان مکن
قاسمی از وصل جانان دولت جاوید یافتچون میسر گشت جان را خلوت اندر انجمن