شمارهٔ ۴۹۵
طالبانی که اسیرند درین حبس بدنعیسی جان نشناسد ز گهواره تن
آینه گفت ترا: زشت و سیه رویی داشتبر رخ خویش زن، ای دوست، بر آیینه مزن
چشم حق بین بجز از حضرت حق هیچ ندیدنه باول، نه بآخر، نه بسر، نی بعلن
نغمه بلبل سرمست بیان عشقستچو از این درگذری حقبق زاغست و زغن
راه حق شیوه تحقیق و عیانست، ای دلنتوان راه خدا رفت بتقلید و بظن
از قضا عشق تو ناگاه کمینی بگشاددل من برد بغارت، دل من، وا دل من!
قاسم از پیر مغان رطل گران می طلبداگر از باده نابست، گر از دردی دن