شمارهٔ ۴۹۴
سامان عیش نیست درین دار پر فتنساقی، بیار باده مستان ذوالمنن
عشقست مونس دل و جان هر کجا که هستدر وقت جان سپردن و در گور و در کفن
صافی کشان صاف درین ره مطرفندما و شرابخانه و ساقی و درد دن
آن ساعتی که پیر مغان درد می کشدبا او جنس صاف حرامست دم زدن
دل طالب وصال تو پنهان و آشکارجان عاشق جمال تو در سر و در علن
همراه عشق باش، که آب حیات اوستهمراز عشق شو، که مشاریست مؤتمن
چندان شراب ریخت که مست ابد شدیمبا دوست فارغیم ز اوصاف ما و من
نومید کل مباش، گر آن یار دلفریبدر وعده وصال کند ذکر لا و لن
با قاسمی حکایت حیرت ز حد گذشتکان ماه دلفروز در آمد در انجمن