گنج

شمارهٔ ۲۰۸

ذکر جمیل یار جهان را فرو گرفتعالم گرفت، لیک بوجه نکو گرفت
جان نکته ای شنیداز آن حسن بر کمالسوزی زدل برآمد و شوری درو گرفت
فارغ شد از سلامت و راه فنا گزیدهر دل که با ملامت عشق تو خو گرفت
روشن شد از لوامع اشراق آن جمالآن پرتوی که نیر خورشید ازو گرفت
می خواند گل ز وصف جمال تو آیتیعشقت چه نکتها که برو رو برو گرفت؟
اوصاف یار عشق نخست از خرد شنیداول ازو شنید و بآخر برو گرفت
اندر میان این همه رندان باده نوشجم بود خال آدم و جام جم او گرفت
دانی میان زاهد و عارف چه فرق بود؟این راه اعتدال گزید، آن علو گرفت
قاسم میان خاک در شاهوار یافتچون باز یافت باز ره جست و جو گرفت