گنج

شمارهٔ ۲۰۷

ناگهان در تاخت عشقت، ملک جان یغما گرفتآتش سودای عشقت در دل شیدا گرفت
در بلا افتاده بوداین دل،که فکرپست داشتچون ببالا رفت همت، کاراوبالا گرفت
عقل وصفی کرد،از اوصاف عشق چاره سازعشق در بحث آمدوبرعقل دقت ها گرفت
پرتو نور تجلی هر دلی را بهره دادعقل استعفا گزید و عشق استغنا گرفت
آتشی در وادی ایمن فتاد از ناگهانشعله ای بر کوه طور افتاد و بر موسا گرفت
الغیاث!ای دستگیر دردمندان، الغیاث!عشق شوریدست وعالم سر بسر غوغا گرفت
قاسمی را عاقبت نیک اوفتاد از فضل دوستعاقبت بر خاک کویش مسکن و ماوا گرفت