گنج

شمارهٔ ۲۰۹

هرگز هوای وصل تو از جان ما نرفتسودای سلطنت ز سر این گدا نرفت
یک شب نشد که از غم عشقت ز چشم و دلسیلابها نیامد و فریادها نرفت
قلبی که نقد دولت دردترا نجستمس پاره ایست کز طلب کیمیانرفت
گفتی:سگ منست فلان، محترم شدمهرگز چنین مبالغه در مدح ما نرفت
عاشق نشد دلی که نیامد اسیر غمصادق نبود هر که بتیغ بلا نرفت
روزی که دل شکسته نیامد بکوی توبا تحفه ای ز درد،که با صد دوا نرفت؟
ارزان خرید درد تو قاسم بجان و دلبا مشتری مبالغه ای در بها نرفت