شمارهٔ ۶۶۱
فداک عقلی و روحی، که راحت جانیمرا بدرد سپاری و عین درمانی
ز پا فتاده ام، از دست رفته، دستم گیرنگویمت: بچه غایت، چنانکه می دانی
شکیب نیست مرا از تو یک زمان، ای دوستکه شمع مجلس انسی و نور اعیانی
مقررست و معین که: هیچ نتوان یافتطریق راه خدا را بفکر شیطانی
علی الدوام بگوش دلم رسد ز درونصفیر بانگ «اناالحق » خروش «سبحانی »!
میان جبه و دستار غیر عاشق نیستحدیث «لیس » که «فی جبتی » همی خوانی
ز ذره باز نگویی که نور خورشیدیحدیث چشمه نگویی که بحر عمانی
میان مرده دلان روز چند می بودمز دوست زنده شدم، «الحبیب احیانی »
یقین که قاسمی اندر رحیل همراهستدر آن زمان که بکوبند کوس سلطانی