گنج

شمارهٔ ۶۶۰

صلای کافری و غارت مسلمانیدر آن زمان که ز رخ زلف را برافشانی
بدام زلف تو افتاده است این دل منگذشت عمر عزیزم درین پریشانی
فغان و نعره برآید ز عالم و آدماگر تو سلسله عشق را بجنبانی
اگر ز مشرب عذبی ز جان و دل بشنوصدای بانگ «اناالحق » صفیر «سبحانی »
کنون که وقت رحیلست دل بحق بسپارکه میر طبل فرو کوفت کوس سلطانی
اگر تو مرده نه ای، روبروی جانان آرکه زنده دل شوی از جلوهای ربانی
ز قاسمی نفسی گر قبول خواهی کردبهیچ حال نرنجی و هم نرنجانی