شمارهٔ ۳۶۰
گدایی می کنم زان یار دلبرگهی بر بام باشم، گاه بر در
مرا دل با خراباتست دایمچه گویم قصه محراب و منبر؟
نسیم زلف مشکین تو سازددماغ جان مشتاقان معطر
اگر حلاج وار از سر نترسیتو هم منصور باشی، هم مظفر
غلام حضرت یارم، که باشدغلام رای او خورشید انوار
قلندر باش، اگر همراه عشقیقلندر را حریفش هم قلندر
حدیث عشق گوید جان قاسمدر آن وقتی که جان آید بخنجر