گنج

شمارهٔ ۳۶۱

هله! ای دوست بیا باده بخور، غصه مخورهر که او باده نخوردست از این کوچه بدر
عشق ما را بخرابات حقایق برسانداین چنین عشق ندیدیم در اطوار بشر
بیش از این منتظر یار بغفلت منشینجهد آن کن که در این راه شوی ز اهل نظر
دلم از دست ببردی و ز پا افتادمتو همه حیرت جان آمدی و رشک قمر
من ندیدم چو تو محبوب بدین غایت حسناز کجا میرسی، ای دوست، چنین تازه و تر؟
هر که او روی ترا دید دلش خرم شدنگزیند بهمه ملک جهان یار دگر
عشق در خانه جان آمد و قاسم می گفت:نرود تا نکند خانه ما زیر و زبر