شمارهٔ ۳۶۲
اول ثبوت عرش، پس آنگه جلوس یاراین نکته را بدان و مثل را بیاد دار
آن دم که عرش و فرش نبود و خدای بودآن دم مقر عز بکجا بود اختیار؟
این رمز چیست؟ حاصل این قصه بازگواین را هم تو ندانی و مثل تو صد هزار
حق بر عروش جمله ذرات مستویستاین نکته را ببین تو، ولی سر نگاه دار
دل عرش اعظمست خدا را، باتفاقآنجاست دار سلطنت، آنجاست یار غار
تا چند ناله می کنی از سوز و درد دل؟خواهی ز درد دل برهی، دل بدو سپار
تا چند در موافقت نفس راهزن؟خواهی که جان ز غم ببری، دست از او مدار
در انتظار وعده فردا بسوختینقدست وصل یار، چه حاجت به انتظار؟
آخر بصد زبان مقر آمد بعجز خویشقاسم، ز شکرهای ایادی بی شمار