گنج

شمارهٔ ۴۷۵

با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیمبا چشم تو ز خانه خمار فارغیم
جامی بیار، ساقی و گردان کن از کرمکز جور دور گنبد دوار فارغیم
ما را همین بسست که اندر طریق عشقبر یار عاشقیم و ز اغیار فارغیم
ای جان من، اسیر مشو در طریق غمرقصی بکن که از غم و غمخوار فارغیم
ما درد دوست را بدو عالم خریده ایمزانکار هر دو عالم و اقرار فارغیم
در حق ما اگرچه بدی گوید آن رقیباقرار می کنیم و ز انکار فارغیم
با قاسمی بهودج اسرار می رویمدر عشق او ز درس و ز تکرار فارغیم