شمارهٔ ۲۱۲
اسرار تو با خاطر هشیار توان گفتاین گنج نه گنجیست گه با مار توان گفت
در غار جهان عاشق یاریم و نزاریمدر غار جهان قصه آن یار توان گفت
پیدای او پیدا، در وجه خفا نیستسرش بنهان خانه اسرار توان گفت
چون جعد برانداخت نگارین گره مویبا او سخن خرقه و زنار توان گفت
چون قطره ز دریا شد و وا گشت بدریابا او صفت قلزم زخارتوان گفت
خواجه نه چنان مست و خرابست که امروزبااو سخن مردم هشیار توان گفت
قاسم،همگی دهشت عشقست درین راهگر در صف آن یار ز دیدار توان گفت