شمارهٔ ۲۱۳
با عشق ز تسبیح و مصلا نتوان گفتجز باده گل رنگ مصفا نتوان گفت
آنجا که کند عشق خداغارت دلهاجز ذکر تقدس و تعالا نتوان گفت
ای جان،خبرت نیست ز عالی بحقیقتباتو سخن از عالم اعلا نتوان گفت
گر عشق و سلامت طلبی، مایه سوداستبا عشق ز سرمایه سودا نتوان گفت
در بحر وصالش همه در موج فناییمآنجا زمربی و مربا نتوان گفت
این واعظ ما مرد شریفیست، فامابا او صفت باده حمرا نتوان گفت
زان باده حمراست، که بی رنج خمارستزان باده حمراست که آنرا نتوان گفت
جان و دل قاسم همگی غرق وصالستبا او سخن صوفی و ملا نتوان گفت