گنج

شمارهٔ ۲۱۱

دیدمش دوش که سرمست و خرامان می‌رفتجام بر کف، طرف مجلس مستان می‌رفت
باده در دست و غزل خوان و عجب عربده‌جویاز نهان خانه واجب سوی امکان می‌رفت
سخن از روی دل‌افروز به مردم می‌گفتقصه‌ای از شکن زلف پریشان می‌رفت
کس نداند صفت لطف خرامیدن اوآب حیوان که به سرچشمه انسان می‌رفت
آن چنان پادشهی نزد گدایان درشمن نگویم به چه تمکین و چه سامان می‌رفت
چون من آن شیوه رفتار و ملاحت دیدماشک خونین ز دل و دیده به دامان می‌رفت
قاسم از پای در افتاد چو دید آن شه راکز سراپرده کان جانب اعیان می‌رفت