شمارهٔ ۳۱۳
ز سوز و شوق تو از جان و دل بر آمد دودچه چاره سازم و درمان من چه خواهد بود
بنیم شب، همه مست خواب خوش باشندمن و خیال تو و نالهای درد آلود
فراق دوست بیک بار پایمالم کردکجاست دولت جاوید و طالع مسعود؟
اگرچه روی بحقند،ره نمی دانندمقلد و متعصب،چنانکه گبر و یهود
بیا،ز صحبت مستان حق کناره مجویزیان کنی و کسی را زیان ندارد سود
نشان حق طلبی، رو بنوع انسان آربدان که قبله هر واجدست و هر موجود
ولی به مذهب قاسم ز معرفت دورینبود بود شناسی و بود را نابود