شمارهٔ ۳۱۲
رنگ رز خواست که خمی کند از کور و کبودرنگ او راست نشد،حیرت و وحشت افزود
خم اگر تیره شود،صوفی ما طیره مشوکه درین کاسه همانست که از خم پالود
زان شرابی که ازو زنده شود جان و جهانساقی جان و جهان بر دل ما می پیمود
جمله دلها همه مستند چو دیدند این حالکه صراحی بسجود آمد و جانها بشهود
باده از خم الهی خور و چندان می خورکه ترا باز رهاند همه از ننگ وجود
بخرابات جهان واله و سرگردانیمکس نداند که چه حالست و چه افتاد و چه بود
قاسمی را ز شرابات الهی در دهساقی،امروز علی رغم جحودان حسود