شمارهٔ ۶۸۲
چو زنان،مباش قانع،ز جهان برنگ و بوییبزن، ای پسر، چو مردان، قدمی بجست و جویی
که جهان شراب خانه است و درو شراب کهنهبکش این شراب کهنه، تو بهر زمان، بنویی
من ازین خمار مستی نه چنان شدم که هرگزبخودم بود مجالی،بخدا،بهیچ رویی
همه آب خواره بینی، که ز ما کنند مستیاگر آب خواره سازند ز خاک ما سبویی
نرسد بهو، هرآنکو که ز انقیاد خود رانکند فدای چوگان، بهوای هو چو گویی
همه آبروی زاهد بر خلق باد باشدکه ز خاک آستانش نرسد بآبرویی
کم زهد گیر، قاسم، که ازین شراب خانهبه مشام جان زاهد نرسیده است بویی