شمارهٔ ۶۸۱
غرق آن بحر محیطست دل شیداییغرق آن بحر چنان شو،که ازو برنایی
طبل پنهان مزن،ای دوست، دگر زیر گلیمکه کلیمی و ملک سای و فلک فرسایی
تا دل از زنگ هوی پاک نگردد هرگزنتوان گفت که: چون آینه روشن رایی
ز کحا میرسی،ای یار،چنین شنگ و لطیف؟بکجا میروی،ای دوست،بدین زیبایی؟
تو پس پرده و دلها همه غرقند بخونپرده بردار، که خورشید جهان آرایی
روی آن یار بهر حال عیانست، ببیننقد را باش چرا در گرو فردایی؟
قاسم ازجام می عشق حیات جان یافتزاهدا، باده بکش،باد چه می پیمایی؟