شمارهٔ ۶۸۳
هله! عاشقان، که راهست بهو،زنید هوییببرید جمله بر هو،بزنید های و هویی
بکنید خرقها را، که ز زرق رنگ داردز سرشک سیل مژگان بکنید شست و شویی
بزنید حلقه بر در، که خسیس نفس پروربخدای ره ندارد،بخدا، بهیچ رویی
شب دوش گفت: جان را خبری رساند جانانکه چو چشمه گشت چشمم، نه چو چشمه ای،چو جویی
که ز عشق اگر نمویی،بنشین، سخن چه گویی؟بجلال ما،نیابی، بجلال ره بمویی
بنیاز گفتم آخر که: جهان و جان فدایتکس ازین ندید خوشتر، بزمانه آبرویی
ز جهان و جان برآمد،ز جهانیان سرآمدبه مشام جان قاسم ز تو تا رسید بویی