شمارهٔ ۱۲
خوش خاطرم که یار مرا گفت: مرحباهمراه مرحباست صفا در پی صفا
صافی شدست شیشه دل از صفای عشقای لطف مرحبای ترا جان و دل فدا!
زاهد، مگو محال که: از عشق توبه کنمن درد عشق را چه کنم، چون برم دوا؟
تقلید گفت: توبه و تحقیق گفت: عشقمغلوب شد حکایت تقلید غالبا
چون شد یقین که غیر خدا نیست فاعلیتلقین «مارمیت » بگو «اذ رمیت » را
جانم ز قصهای مکرر ملول شدای جان، بیا بماره توحید وانما
دل دولت وصال ترا رایگان نیافتاز بارهای بس که کشیدست بارها
بیرون ز شاهراه موحد سخن مگویاین بود ابتدا و همینست انتها
چون واردیت نیست، مگو قصه از گزافبر شاهراه عشق بخوان رمز «هل اتا»
چندین مگو که: خون دل از دیده ریختمفرزند حال باش و گذر کن ز ما مضا
قاسم، سخن مگوی ز هجران جان گدازدر ظل عاشقی شو و بگذر ز ماجرا