گنج

شمارهٔ ۲۲۵

دریغ باشد ازین چار سوی کون و فسادبرون رویم، نبرده متاع خود بمراد
تو شاهد دو جهانی، اگر شوی واقفز حسن خویش نگر هم بحسن استعداد
وقوف نیست کسی را ز نقد هر دو جهانمگر که عرضه کند نقد خویش برنقاد
درین دیار چه آموختی زدانش دل؟درین مدار چه اندوختی برای رشاد؟
مرید باش، کزین جا رسید هر که رسیدزآستان ارادت بر آسمان مراد
بیا و ترک هوس کن بعاشقان پیونداگر چه راه مخوفست،هر چه باداباد!
همیشه حال دل قاسمی چنین بودستبدرد او متنعم، بعشق او دلشاد