شمارهٔ ۲۲۴
جام در پای صراحی سر نهادگریه ای میکرد از بهر رشاد
وین صراحی داد زد بهر شرابباطن خم داد این می خواره داد
بادهاخوردندوخوش مستان شدندهر دو از می شاد و می از هر دو شاد
یاد وصلت نکهت جنات عدنبیم هجران قصه بئس المهاد
بی ملالت عاشقی معهود نیستیاد دار این نکته را از عشق،یاد
غیر حق گفتی که : نبود معتمدغیر ناموجود وآنگه اعتماد
تا خریدم دین عشق لم یزلصد هزاران جان و دل کردم مراد
فیض خم را در صراحی بازبینوز صراحی باز در جام جواد
قاسمی سرگشته سودای تستیا مآبی، یا ملاذی، یا معاد