گنج

شمارهٔ ۳۳۹

منم و چشم رمد دیده و نور خورشیدبتور روشن،بهمه حال، مرا چشم امید
روی زیبای تو فرخنده و رخشان دیدمبی نصیبست ازین عین عیان چشم سفید
سر ما خاک ره درد کشان خواهد بودواعظ، افسانه مفرما، که نمانی جاوید
قدح باده بدست آر،اگر دست دهدخوشتر از تخت فریدون و زتاج جمشید
تا بکی در هوس قصر معلا بودن؟قصر جان را تو بدست آرو مجو قصر مشید
راه را اهل طریقت بمشقت رفتندتو فراغت بنشسته بمیان گل و بید
گشت هجران تو بر خاطر قاسم ممدوداین چنین قصه ممدود بعالم که شنید؟