گنج

شمارهٔ ۹۱

روی زمین لعل بدخشان شدستجرعه ما قلزم و عمان شدست
ذره ما شد همگی آفتابعقل درین واقعه حیران شدست
کس نشنیدست و ندیدست اینمورچه ای را که سلیمان شدست
هرکه ازین جرعه چشد قطره ایبنده او خسرو و خاقان شدست
گر نظری هست، ببین جان ماتن همه جان، جان همه جانان شدست
حسن و وفا هر دو بهم ساختندکار جهان جمله بسامان شدست
جان و دل قاسمی از شوق دوستمغرب سر، مشرق عرفان شدست