شمارهٔ ۶۰۴
دل ز من برداشت یار مهربان، واحسرتیدشمنی کردند با من دوستان، واحسرتی!
عهد من بشکست، جانم سوخت، مهر از من بریدبا من این کرد او بقول دشمنان، واحسرتی!
آستین بر من فشاند آن دلبر پیمان شکنرخت ما را مینهد بر آستان، واحسرتی!
درد آن دارم که: چون دلبر کند از ما کناربا که خواهد کرد دست اندر میان؟، واحسرتی!
راست میگویم: چو با من شیوه کج می رودراستش ناید بحق راستان، واحسرتی!
دشمنی کردند با من دوستان، از بخت بداین حکایت در جهان شد داستان، واحسرتی!
قاسمی را آه سرد از دل برآمد، کان نگارمیل دل دارد بمهر دیگران، واحسرتی!