شمارهٔ ۶۰۳
به جان تو، که خمارم به غایت، ای چلبیبریز باده حمرا به شیشه حلبی
چو مست جام «اناالحق » شوم، چنانکه مپرسهم از تو در تو گریزم ز شرم بی ادبی
همیشه حسن سبب را بجان خریدارمبدان سبب که تو، ای جان، مسبب سببی
اگر بعشق شوی آشنا عیان بینیهزار شیوه شیرین، هزار بوالعجبی
مگو حبیب عجم را که: غافل از عربیستزبان او عجم آمد، روان او عربی
هزار درد درون داشتم، چو رو بنمود«فزال لی تعبی » و «و زاد لی طربی »
نسب حقیقت عشقست، اگر خبر داریمگو بمجلس مستان فسانه نسبی
چو آفتاب برقصیم و مست و خوش حالیمبرو، تو ناصح، ازین جا، که عقده ذنبی
نیاز قاسم بیچاره از کرم بپذیر«حبیبی، انت رجایی و انت منقلبی »