شمارهٔ ۵۴۶
جگر گرمست و آهم سرد و دل خونخرد آشفته و جان مست و مجنون
بدور دوست خوش حالیم و فارغز ملک خسرو و گنج فریدون
بهرجا در جهان جان و دلی هستبران زلف پریشانست مفتون
ز حضرت قابلیت جوی و دانشکه هرچند روز افزون روزی افزون
از آن زاهد نگوید قصه عشقکه ابله را نباشد طبع موزون
شدم در وصف او حیران، چه گویم؟که هر دم جلوه ای دارد دگرگون
همیشه جان قاسم میل داردبدان زلف سیاه و چشم میگون